یه کرم سیاه کوچولو توی مغزمه . داره آروم آروم و با گازهای کوچولو مغزم رو میخوره . به صدای خرد شدن چیپس زیر دندونات دقت کردی ؟ مغزم زیر دندوناش خرد میشه و صداش مثل همون صدای چیپس ٬ توی گوشهام میپیچه. سرم داره میترکه از این همه صدا .... ... زندگی بین این همه روح ، که همه شبیه هماند ، روحهایی که لباساشونه که فقط با هم فرق داره ... وحشت از واقعی شدن اون کابوس ترسناک ، وحشت از اون دستهای سرد و عرق کرده ... داره ذهنم رو از درون متلاشی میکنه ... خدایا من چرا نمیتونم مثل بقیه آروم باشم ؟؟؟ دوباره انعکاس اون صدای محکم از دل تاریخ میاد و توی گوشم میپیچه که : ببینید و دل نبندید ؛ چشم بیاندازید و دل نبازید ٬ دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ... وای ، دوباره شدم بمب ساعتی ...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 16:26 توسط سعدانه |
| ||||||