تبليغاتX
کبوتر خوشبختی - اینجا یک دنیای سیاه کم رنگ است !!!

کبوتر خوشبختی

پری برای پریدن

تصحیح می­شود : اینجا یک دنیایِ سیاه ِ کم رنگ است !

پارسال ؛ مرداد ماه .  

ظهر بود و هوا وحشتناک گرم بود . کنار خیابون منتظر تاکسی بودم . از شدّت گرما چشمام می­سوخت . به هر ماشینی که رد میشد ، می­گفتم : شهدا ؟ و همه بی تفاوت ؛ فقط رد میشدن ....

تا اینکه یه پیکان شخصی جلو پام وایستاد . انقدر کلافه بودم که اصلاً به تاکسی نبودنش توجه نکردم . سوار شدم .

یه ذره که حالم به جا اومد تازه یادم افتاد به راننده­اش نگاه کنم ! یه مرد ۴۵ -۴۰ ساله ، با موهای جوگندمی فرفری و تقریباً بلند ، با سبیل­هایی از بناگوش در رفته !!! روی ساعدش هم خالکوبی کرده بود . عین بدمن­های ( Bad Man ) توی فیلم­ها بود ! تازه تو ماشین هم بوی گوسفند میومد .

[ کم­کم داشتم می­ترسیدم . ]

 رسیدیم به چراغ قرمز ، پیچید توی فرعی .

[دیگه وجشت کرده بودم . داشتم خودم رو لعنت می­کردم که چرا اتوبوس سوار نشدم .]

دوباره پیچید توی یه کوچه دیگه و رفت تو مسیر اصلی .

[ اوووووووه ! خیالم راحت شد . ]

منتظر بودم که مسافرای دیگه رو هم سوار کنه . ولی زهی خیال باطل ! سوار نکرد ! خدا خدا می­کردم زودتر برسیم .

 بالاخره رسیدیم ! گفتم : ببخشید کرایه من چقدر میشه ؟!

با یه صدای کلفت گفت : فاتحه بلدی بخونی ؟ (کلفت بخونید ! ) گفتم : بله ؟! دوباره با صدای بلندتر گفت : میگم فاتحه بلدی بخونی ؟ گفتم : آها ، بله ! گفت : پس فقط یه فاتحه بخون !

موقع پیاده شدن دوباره خالکوبی روی دستش رو نگاه کردم .

 نوشته بود :

                 سلطانِ غم مادر !

  ****

امسال؛ همین روزا ...

 نزدیک ظهر بود . کنار یه خیابون فرعی منتظر اتوبوس بودم . بهم گفته بودن اتوبوس­ها اونجا مسافر سوار میکنن ولی نه خبری از مسافر بود و نه خبری از اتوبوس ! حتی یه ماشین شخصی هم رد نمی­­­شد .

از خستگی رو پام بند نبودم . یه پژو ۴۰۵ نقره­ای جلوم وایستاد . این­بار اول به راننده اش نگاه کردم . یه آقای حدوداً ۵۵ ساله بود با قیافه­ای کاملاً موجه !

گفتم : پیروزی ؟ سرش رو تکون داد یعنی ؛ آره .

سوار شدم . با خودم گفتم : ببین وضع مردم چقدر بد شده که با ماشین مدل بالا و با وجود جریمه­های سنگین برای مسافرکش­های شخصی ، باز هم مسافرکشی میکنن !

یه خانوم کنار خیابون منتظر تاکسی بود . ماشین رو نگه داشت . خانومه گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو باز تکون داد و خانومه سوار شد . همون موقع یه آقایی اومد و گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو تکون داد که یعنی ؛ نه ! و گازش گرفت و رفت .

تو دلم گفتم : جلّ الخالق ! انگار میخواد یه ماشین پر از خانوم ، بدزده !!!

همین قضیه دوبار دیگه هم تکرار شد و خانوم­های پیر و جوون دیگه­ای هم سوار کرد .

از فکری که کرده بودم خنده­ام گرفته بود .

مسافری که اول سوار شده بود ، خواست پیاده بشه . گفت : کرایه­ام چقدر میشه ؟ راننده گفت : بفرمائید ، خداحافظتون .

از فکرایی که کرده بودم خجالت کشیدم . . .

خلاصه از هیچ کدوم از مسافرا پول نگرفت . توی راه هر وقت خانومی رو دید که داره از خیابون رد میشه ترمز کرد و بهش راه داد . از خجالت داشتم خفه می­شدم ...

 توی مسیر عذرخواهی کزد و خواست بنزین بزنه . گفت : خیلی وقته پمپ بنزین خلوت ندیده پیاده شد و رفت بنزین زد .

موقع پیاده شدن ، خواستم ازش تشکر و عذرخواهی کنم و بهش بگم آدمایی مثل اون دیگه خیلی کم­اند . ولی انگار خیلی بزرگ بود ، نتونستم . فقط گفتم : واقعاً لطف کردید ، ممنون . همین !                                                        

                                            اون هم مثل همه با کارت سوخت بنزین زد . . .

*****

پ . ن :

این روزها  آخرین روزهای بیست سالگی ...

روزهای تلخ و شیرین بیست سالگی ...

آخرین خنده های بیست سالگی ...

آخرین گریه های بیست سالگی ...

آخرین نفس های بیست سالگی...

حالم خوبه ولی می ترسم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 17:8 توسط سعدانه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين‌ها نوشته‌هاي يه جوجه كبوتري بود كه خوب يا بد داشت زندگي ميكرد . تا اينكه زندگيش به

جايي رسيد كه فهميد بايد بزرگ بشه تا پرواز كنه و بره . يه شب از فرشته مهربون خواست كه

بهش پر پروازش رو بده . فرشته گفت : باید بری و پر پروازت رو خودت پيدا كنی به خاطر همین

اون رو تبديلش كرد به يه انسان .

از اون روز تا حالا همه جا دنبال پر پروازش رفته ولی هنوز پر پروازش رو پيدا نكرده....



... حرفهایم حرفهای تنهاییست

حرفهایی که تحمل سنگینی جمله ها را ندارند

جمله ها روزند / روشنند

حتی احمق ترین افراد

آنها را می فهمند

حرف های من تاریکند

خودم چراغشان را خاموش می کنم

تا فقط کسانی آنها را بخوانند

که دستشان به کلید چراغ برسد...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سایت رسمی رضا امیرخانی
سایت رسمی عرفان نظر آهاری
سایت رسمی مصطفی مستور
مرحوم قیصر امین پور
شهید مطهری
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

شخصی
مناسبتي


پیوندها

جونور شناسی!!!(وبلاگ من و شوق پرواز)
همه چیز درباره راجر فدرر و تنیس
دست نوشته های یک جادوگر
و خداوند معجزه مي‌كند...
زندگي با وجود او زيباست
من هم مثل تو هستم
احساس انسان بودن
طلبه ای طالب یار
زيباترين شكيب
خاطرات برسا
باران مسیحا
مجنون صفت
حاصل اوقات
سكوت شب
کتاب خوانی
پرنده خارزار
بشنو از نی
شوق پرواز
کلبه متروک
همرنگ آب
یاس خاکی
امید منتظر
دسته گل
!اِند ِ هنر
يا حنّان
نیکادل
پنجره
سُکر
نگین
نگاه
ذهن چسبناک
مرجان آسمونی
بهارنارنج
دنیای رویا


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS