دیروز به مادرم گفتم : « من یک بادکنک گازیام ! نخام را بگیر . اگر نخام را رها کنی ، میروم بالا ، بالا ، بالا . . . » دستم را گرفت . گفتم : « پیشترها که نخام را رها کردی ، رفتم بالا . در اتاق بودم . کله پُر بادم خورد به سقف ، همانجا ماندم ! چون توانی برای پس زدن دیوار نداشتم . دوباره نخام را گرفتی . » دستانش گرم است . همیشه . . . . . دیشب خواب بدی دیدم . میترسم . میترسم اینبار وقتی که نخام را رها میکنی دیگر در اتاق نباشم . بروم بالا . دیگر سقفی نباشد . برسم به خورشید . میگویند آن بالا فشار هوا کم است . میترسم به جای هوا غصه بر قلبم فشار بیاورد و . . . بوووووووووووم ! میترکم . . . مادر ! نخام را به انگشتت گره بزن . بادکنک گازی هیچوقت بزرگ نمیشود ! 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:38 توسط سعدانه |
| ||||||