سرنوشت : سیاه . **** به من : در این شهر سیاه ، ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . در این شهر سیاه ، آدمکهای سیاه چشمهای سیاه را زود فراموش میکنند . در این شهر سیاه ، من از سیاه شدن در کنار این آدمکها میترسم . من میترسم . . . میترسم . . . **** به تو : دلم برای این شهر میسوزد . . . شهر سیاهی که در آن ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . . . دلم برای تو میسوزد تویی که در معشوق فقط رنگ چشمهایش را میبینی . . . دلم برای خودم میسوزد ، منی که در این شهر با هزاران « تو » زندگی میکنم . . . **** به . . . تو قلبت سیاهه مثل شب . من از سیاهی میترسم . نکنه یه وقت قلب من رو با این دستات سیاه کنی . . . اگه قلب من سیاه بشه اون وقت من چیکار کنم ؟ هان ؟ تو بگو . . . میدونی ، باید قلبم رو بندازم دور . اون وقت من بی قلب ، توی این شهر سیاه چهجوری زندگی کنم ؟ اصلا ً زنده میمونم ؟ هان ؟ چرا ساکتی ؟ یه چیزی بگو . . . وای . . . تو سیاهی ، جلو نیا ، تو رو خدا ، دیگه نیا . . . ببین ، دستام ، تو رو خدا ببین ، دستام دارن سیاه میشن . . . تو رو خدا نیا ، دستام دارن سیاه میشن . . . دستام . / نقطه . 
پ.ن : داشتم دفترهای دبیرستانم رو ورق میزدم گوشه یکی از دفترها چیزی نوشته بودم که هیچ خاطره ای ازش ندارم :
هیچ اگر سایه پذیرد ، من همان سایه هیچم . . .
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 23:2 توسط سعدانه |
| ||||||