و تو برگزیده بودی . . . نه برگزیده عاشق که برگزیده یک عشق ! و همان نامی که در کودکی بر تو نهاده بودند ، همان نامی بود که من نیز بر تو نهادم ! همان تویی که « میشناختمت »!!! سرنوشت : دریا من رو صدا زد و رفتم شمال …. میگن در اولین روز آشناییم با دریا 40 روز بیشتر نداشتم ! حالا که دقیقاً 190 تا 40 روز از عمرم میگذره ، اولین روز آشنایی رو فراموش کردم ولی خود ِ دریا رو فراموش نکردم که !!!! امسال دقیقاً مثل پارسال بود ، دریا من رو صدا زد و من رفتم شمال ! دقیقاً مثل پارسال فقط با این تفاوت که پارسال face to face با دریا حرف میزدم ولی امسال از راه دور . چون دریا زندونی شده بود !!! ( قابل توجه دوستان : این یک نماد نیست ، توضیح زیاد داره ولی مهم نیست !) فقط پژواک صدای دریا بود که باد برام میآورد که : بیمعرفت شدی ، سعدان ! . . . تو دلم گفتم : آره بیمعرفت شدم ، دعا کن « معرفت » پیدا کنم ! سفر این دفعه ، سفر به کودکی ، به بازیهای کودکی همراه همبازیهای کودکی بود و سوغاتش هم خراشیدگی و ضربدیدگی دست و پیچخوردگی پا بود !!!! خیلی دلم میخواست همه حرفای دریا رو بنویسم . رو به روش نشستم و نگاهش کردم . انقدر نگاه کردم که کاغذ شد سپید ِ سپید ! چون در کودکی حرفی برای « نوشتن » نبود . . . پانوشت ۱ : پارسال هم همین موقع بیماری بود و دل درد و سِرُم و بعد شمال . امسال هم همینطور ! چی کار دارم میکنم من ؟! مثل اینکه چون کره زمین دور خودش میچرخه ، من هم اتفاقات رو دور میزنم !!! ولی از حق نگذریم ، امسال حالم خیلی بهتر از پارسال بود ! پانوشت ۲ : حالم خوبه ولی سردرگمام ، نگرانم . نگران دوستانم . کمترین روابط انسانی ( ! ) رو دوستی میدونم حتی اگه مجازی باشه . همیشه نگران دوستانمام چه حقیقی و چه مجازی . در عین حال میخوام نسبت به همشون بی تفاوت باشم . همین باعث سردرگمیه . حالم خوبه ولی سردرگمام . . . پانوشت ۳ : نادر ابراهیمی بعد از تحمل درد و رنج بیماری طولانی تبدیل شد به مرحوم نادر ابراهیمی . . . خدا به خانواده گرامیش خصوصاً همسر محترمش صبر عنایت کنه . حیف شد ، تازه « یک عاشقانه آرام » رو شروع کرده بودم . . . 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:0 توسط سعدانه |
| ||||||