سلام . میخواستم از روز دانشجو ، کودک ، عرفه ، قربان ، یلدا و . . . بنویسم ، ولی نشد ! گفتم از « بابایی » بنویسم ، سعادتش نصیبم نشد ! حالا میخوام از دیدههام توی این چند وقت بنویسم : · پسری دیدم که لیوان پر از آب در دست ، نفس زنان در پی سراب میدوید ! · دختری دیدم که از ترس ِسیاهی ، در پی ِ سیاهی میدوید ! · پسری دیدم که دلش برای خدا تنگ شده بود . . . · دختری دیدم که دلش برای خودش تنگ شده بود . . . · انسانی دیدم که خودش ، خدا بود . . . از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست . . .

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 11:26 توسط سعدانه |
| ||||||