يه روز دوستش ، همون خداي مجازي ، اومد سراغش ، گفت بالاخره خدا رو پيدا كرده ، گفت : خدا يه مهموني بزرگ راه انداخته ، توي اين مهموني همه دعوتاند ، خدا سه شب مهلت داده تا هر كي هنوز نيومده خودش رو برسونه ، امشب شب اوله . . . كبوتر ؛ خدا منتظرته ، كبوتر ؛ خدا عاشق توئه . . . كبوتر گفت : منتظرمه ؟ نميخوام منتظرم باشه ! من دارم غرق ميشم بهش بگو خودش بياد نجاتم بده بگو بياد و دست من رو بگيره . . . دوستش عصباني شد و رفت . . . ديگه اميدي به كبوتر نبود . كبوتر داشت غرق ميشد در حالي كه از همه متنفر بود . . . به زمين و زمان بد و بيراه ميگفت ، از خودش و خدا متنفر شده بود . . . تمام وجودش رو نفرت و سياهي پر كرده بود . . . شب اول گذشت و كبوتر برنگشت . . . كبوتر ديگه حتي دست و پا هم نميزد . فقط اشك ميريخت . . . دلش براي خودش تنگ شده بود ؛ دلش براي پاكي خودش تنگ شده بود . . . سرش و بالا گرفت و فرياد زد : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همين كه سرش رو بالا گرفت چشمش به يه پرنده بزرگ افتاد . پرنده گفت : مثل اينكه به مهموني نرسيدي . نميخواي راه بيفتي ؟ خدا منتظرته ! ! ! كبوتر گفت : مگه نميبيني نميتونم بيام . مگه نميبيني خدا دست و پام رو بسته من با خدا قهر كردم . الان ديگه اگه بتونم هم نميام . . . پرنده گفت : آخه چرا ، چرا بايد يه نفر با خدا قهر كنه ؟ كبوتر گفت : ببين من به چه روزي افتادم . من هم يه روزي آسموني بودم ولي الان ببين ، اسير لجن اين درياي سياه شدم . . . دارم غرق ميشم . . . چرا خدا نمياد من رو نجات بده ؟ پرنده گفت : خدا ؟ آخه كجا بياد ؟ خدا همين جا پيش توئه . خدا توي قلب توئه ، تويي كه داري ازقلبت بيرونش ميكني . . . خدا از رگ گردن هم به ما نزديكتره . . . چشمات رو باز كن . . . اي دلِ صد دله دل يك دله كن مهر دگران را ز دل خود يله كن يك لحظه به اخلاص بيا بر در ما گر كام تو برنيامد آنگه گله كن . . . كمكم دل كبوتر نرم ميشد و سياهيهاي قلبش از بين ميرفت . . . كبوتر گفت : من هم آسموني بودم ، ميخواستم برم و خدا رو ببينم ولي يه اشتباه بزرگ كردم . اشتباه كردم و توي مسير خدا رو فراموش كردم . خدا رو گم كردم . . . ولي حالا پشيمونم . . . دلم تنگ شده براي خداي خودم . . . دلم تنگ شده براي پاكي خودم . . . ميخوام برم پيش خدا . . . پرنده بزرگ به حرفاش گوش كرد و خوبيهاي خدا رو كه كبوتر فراموش كرده بود به يادش آورد . . پرنده بزرگ گفت : پرواز كن و برگرد . خودت رو به خدا برسون . . . بدبخت اون كسي كه مهموني تموم بشه ولي بخشيده نشه . . . و پرنده بزرگ رفت . بعد از رفتن پرنده بزرگ كبوتر خيلي فكر كرد . كمكم آرامش از دست رفتهاش رو داشت به دست ميآورد ، دلش آروم شده بود . . . شب كه شد ، شروع كرد به حرف زدن با خداي خودش . . . سلام خدا جون ، من برگشتم . . . بالهاش رو باز كرد و پريد . . . * * * * خدايا . . . توي اين مهموني بزرگ ، گفتي شيطان رو دربند كردي . . . ولي من پناه ميبرم به تو از شرّ نفسِ سركشم . . . قسم ميخورم كه من خود ، شيطانِ خودم . . . خدايا . . . نميگم رهام نكن ؛ چون ميدونم اين منم كه هميشه دست تو رو رها ميكنم . . . پس با عشق خودت وجودم رو آتش بزن و اين آتش رو هيچوقت خاموش نكن . . . * * * * خدايا . . . من به تو پناه ميآورم از تنبلي ، سستي ، غم ، ترس ، بخل ، غفلت ، قساوت ، بيچارگي ، فقر ، تنگدستي و از هر بلا و مصيبتي و از زشتيها ، چه آشكار و باشند و چه نهان و به تو پناه ميآورم از نفسي كه قانع نميشود و از شكمي كه سير نميگردد و از قلبي كه خاشع نميشود . . . * * * * خداوندا . . . من از تو ايماني ميخواهم كه قلبم هميشه با آن همراه باشد و يقيني ميطلبم كه در پرتو آن بدانم هيچ امري براي من پيش نميآيد مگر اين كه تو آن را برايم مقرر داشتي و مرا به آنچه در زندگي قسمتم ساختهاي راضي گردان . . . اي مهربانترين مهربانان . . . فرازهايي از دعاي ابوحمزه ثمالي ( بتا به تجويز پرنده بزرگ !!! ) 
+ نوشته شده در شنبه 1386/07/21ساعت 21:51 توسط سعدانه |
| ||||||