قلبم را باد کردم و به هوا فرستادم ... کودکی هایم میان ابرها گم شد .... کودکی هایم میان کفش های جفت نشده پشت در جا ماند کودکی هایم در زیر گل های چسبیده به کفشهای کتانی ام لگد مال شد کودکی هایم در کنار خرگوش عروسکی کنار بالشم ٬ به خواب رفته بود ٬ هنگامی که من او را زیر حجم سنگین یک شتر مرغ* کوچک ٬ نابود کردم ... و آن صدا ٬ گمانم قلب من بود که ترکید . کودکی هایم بیدار نشدند و من چه زود بود که « شتر » شوم ! *به شتر مرغ میگن بار ببر ٬ میگه مرغم . میگن تخم بذار ٬ میگه شترم !!! نوجوانی ما هم حکایت این بود ! ---------------------- پ.ن : دلم بدجور هوای بچگی هام رو کرده . 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 13:6 توسط سعدانه |
| ||||||