دیروز به مادرم گفتم : « من یک بادکنک گازیام ! نخام را بگیر . اگر نخام را رها کنی ، میروم بالا ، بالا ، بالا . . . » دستم را گرفت . گفتم : « پیشترها که نخام را رها کردی ، رفتم بالا . در اتاق بودم . کله پُر بادم خورد به سقف ، همانجا ماندم ! چون توانی برای پس زدن دیوار نداشتم . دوباره نخام را گرفتی . » دستانش گرم است . همیشه . . . . . دیشب خواب بدی دیدم . میترسم . میترسم اینبار وقتی که نخام را رها میکنی دیگر در اتاق نباشم . بروم بالا . دیگر سقفی نباشد . برسم به خورشید . میگویند آن بالا فشار هوا کم است . میترسم به جای هوا غصه بر قلبم فشار بیاورد و . . . بوووووووووووم ! میترکم . . . مادر ! نخام را به انگشتت گره بزن . بادکنک گازی هیچوقت بزرگ نمیشود ! 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:38 توسط سعدانه |
خسرو شکیبایی مُرد . . . همون رضای خانه سبز که توی یکی از قسمتها داشت به علت تومور مغزی میمرد و من با تمام بچگی براش گریه میکردم . اون موقع من بچه بودم . رضا معجزه خدا رو دید و نمرد . حالا من بزرگ شدم . خسرو باز هم معجزه خدا رو دید ولی مرد . همون رضای خانه سبز که با گریههاش گریه میکردم و با خندههاش میخندیدم ... فکر میکنم آخرین بار ، دو ماه پیش بود که اومد توی برنامه دو قدم مانده به صبح . دستهاش و صداش میلرزید . پیر شده بود . خیلی . . . این مطلب رو بعد از اولین قسمت سریال سرزمین سبز نوشتم . سریالی که در ادامه خانه سبز ساخته شده بود و بعد از سالها پخش شد : علی و رضا سر قبر عاطفه و لیلی ایستاده بودند . رضا ناراحت بود . داغون بود . . . علی کوچیک ما پرسید : مامانم میگه عاطفه جون و لیلی رفتن تو آسمونا . ولی اونا زیر خاک رفتن . من مرگ رو نمی فهمم ! چطور میشه هم توی آسمون بود و هم زیر خاک ؟! رضا گفت : روح میره تو آسمون جسم میره زیر خاک . . . علی گفت : مگه روح و جسم از هم جدان ؟ رضا گفت : این همون واقعیته . . . علی گفت : من این واقعیت رو نمی فهمم ! مگه عاطفه و لیلی ما رو دوست نداشتن ؟ چرا روحشون رفت تو آسمون جسمشون رفت زیر خاک ؟ چرا ما رو تنها گذاشتن ؟ رضا گفت : ما رو دوست داشتن ، ولی مجبور بودن برن . روحشون همیشه با ماست . اونا همیشه توی ذهن مان . علی گفت : روح مهمتره یا جسم ؟! رضا گفت : روح علی گفت : بستنی مهمتره یا لیوان بستنی ؟ رضا خندید و گفت : بستنی ! علی گفت : تا حالا بچهای رو دیدی که لیوان بستنی رو بیشتر از بستنی دوست داشته باشه ؟! وقتی روح عاطفه و لیلی با ما هستن ، پس چرا برای جسمشون ناراحتی ؟ چرا برای لیوان بستنی ناراحتی ؟! . . . . . . . و رضا حقیقت رو فهمید . . . و حالا خسرو خودش حقیقت شد . روحش شاد . 
+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 16:43 توسط سعدانه |
سرنوشت : سیاه . **** به من : در این شهر سیاه ، ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . در این شهر سیاه ، آدمکهای سیاه چشمهای سیاه را زود فراموش میکنند . در این شهر سیاه ، من از سیاه شدن در کنار این آدمکها میترسم . من میترسم . . . میترسم . . . **** به تو : دلم برای این شهر میسوزد . . . شهر سیاهی که در آن ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . . . دلم برای تو میسوزد تویی که در معشوق فقط رنگ چشمهایش را میبینی . . . دلم برای خودم میسوزد ، منی که در این شهر با هزاران « تو » زندگی میکنم . . . **** به . . . تو قلبت سیاهه مثل شب . من از سیاهی میترسم . نکنه یه وقت قلب من رو با این دستات سیاه کنی . . . اگه قلب من سیاه بشه اون وقت من چیکار کنم ؟ هان ؟ تو بگو . . . میدونی ، باید قلبم رو بندازم دور . اون وقت من بی قلب ، توی این شهر سیاه چهجوری زندگی کنم ؟ اصلا ً زنده میمونم ؟ هان ؟ چرا ساکتی ؟ یه چیزی بگو . . . وای . . . تو سیاهی ، جلو نیا ، تو رو خدا ، دیگه نیا . . . ببین ، دستام ، تو رو خدا ببین ، دستام دارن سیاه میشن . . . تو رو خدا نیا ، دستام دارن سیاه میشن . . . دستام . / نقطه . 
پ.ن : داشتم دفترهای دبیرستانم رو ورق میزدم گوشه یکی از دفترها چیزی نوشته بودم که هیچ خاطره ای ازش ندارم :
هیچ اگر سایه پذیرد ، من همان سایه هیچم . . .
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 23:2 توسط سعدانه |
سرنوشت : به دلیل اینکه یه سری از دوستان نتونستن با پست قبلی ارتباط برقرار کنند و الان به خون من تشنهاند !!!! لازم میدونم یه توضیحاتی در مورد این مطلب بدم : این صحبتهای درونی بین عقل و دل یک آدمیه که هنوز نتونسته خط مرز بین عقل و عشق رو پیدا کنه . . . در پست قبل عقل و عشق با هم به نتیجه میرسیدند ولی حالا برای هم خنجر رو از رو بستن !!!! اگه نثر این پست با پست قبلی تفاوت داره همین جا عذرخواهی میکنم این به خاطر برقراری ارتباط بهتره ! **** عشق در روانشناسی Love in psychology روانشناسی تقریباً همه سوالات رو کاملاً عقلانی جواب میده و تمام دلایل و نتایج عاشقانه مبنی بر تفکر غیر عقلانی رو رد میکنه . · با چشمانی باز عاشق میشویم .انتخاب بابد آگاهانه باشد تا به زندگی عاشقانه ختم شود . عاشق شدن با یک نگاه و یک حرف و ... فقط افسانه هستند . افسانههای عشقی رو باید فراموش کنیم . نگو با چشمان باز عاشق میشویم ، بگو با چشمان باز عاقل (!) میشویم !!!! پس « عشق تنها بی چرای عالم است . . . » رو چه جور ثابت میکنی ؟ همه اینها کشک دیگه ، آره ؟ · بیاموزیم که « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشق ورزی » ، کتابای باربارا در آنجیلیس رو نخوندی ؟؟؟؟ میگه : « . . . نهال عشق رو همواره باید آبیاری کرد تا به درختی تنومند تبدیل شود و ما بتوانیم در سایه این درخت تنومند استراحت کنیم . . . » بابا آخه مگه عشق اکتسابیه ؟ مگه نمیگن انسان عاشق متولد میشه و عاشق میمیره ؟ مگه خودت نگفتی رفتارهای عاشقانه به خاطر ترشح اون مواد توی مغزه ؟ یعنی غیر قابل کنترلاند دیگه . چه جوری میخوای توی چارچوب قرارش بدی ؟ نتیجه : بنبست نقطه ./ **** آسیبشناسی عشق Love in pathology نشنیدی میگن : « کلمه عشق بر گرفته شده از نام گیاهیست به نام « عشقّه » . عشقّه گیاهیست که مانند پیچک دور گیاهی دیگر میپیچد و از شیره پرورده آن استفاده میکند و سبب نابودی گیاه میشود . » پس عشق هم نابودگره . آها ! پس عشق نابودگره ! پس اینکه میگن : « عشق راهی برای رسیدن به کمال است . . . » چی ؟ حالا که پای ِ عشقّه رو کشیدی وسط میگم : نمیدونی بدون عشقّه خواص دارویی هم داره . تو یانگوم نمیدیدی ؟!!!! نتیجه : بنبست نقطه . / **** عشق در دیدگاه زن و مرد ???????? · دوباره برمیگردیم به باربارا دی آنجیلیس : « عشق پایه اصلی اعمال خانمهاست . همه اعمال آنها با پیش زمینه عشق صورت میگیرد . غذا درست کردن حرف زدن و حتی دعوا کردن بر پایه عشق است . ذهن آقایان به صورت اتاقهایی طبقهبندی شده است . عشق هم میتواند یکی از آن اتاقها باشد . یک اتاق در بین اتاقهای درس ، کار و . . . » حالا فکر کن زن و مرد با این تفاوت عمیق هر کدوم یک رکن پدید آورنده عشقاند ! دو بردار غیر هم سو چه جوری میتونند به یه هدف برسند ؟؟؟؟یه خانوم چطور میتونه این تفاوتها رو قبول کنه و باز هم عشق رو back ground قرار بده ؟؟؟؟؟؟ فتبارک الله احسن الخالقین ! **** عشق در ادبیات Love in literature این همه تو شروع کردی حالا من شروع میکنم : افسانه های عشقی ، عشق اساطیری ، عشق بی دلیل ، عشقی که نابودت میکنه و تو کامل میشی . . . تا صبح میتونم برات حرفای قشنگ بزنم انقدر که هوش از کلهات بپره ! همه تفاسیر زیبا از عشق رو اینجا پیدا میکنی . هر کس که یه بار تجربه کرده باشه میتونه این زیباییها رو بگه ، لطیف میشه میتونه برات شعر بگه !!!! از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد بگه ! درد فراق بکشه و لذت ببره !!! باشه بیا و اینجوری عاشق شو . چشمات رو ببند و عاشق شو . ولی قول بده دیگه هیچ وقت چشمات رو باز نکنی . قول بده کور و کر بمونی . حتی اگه پول نداشتی نون بخری شب ببری خونه چشمات رو باز نکن ! حتی اگه زیر چشمی دیدی طرفت معتاده ، قول بده چشمات رو باز نکنی . . . قول بده . . . باشه قبول قول میدم . زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند گفتم که تا صبح هم میتونم برات شعر بخونم هیچی نگو دیگه ! خب عزیز من ، نمتونی چشمات رو بسته نگه داری دیگه ! توی عشق در زیستشناسی گفتم که مقطعیه . ترشح اون ماده که ارادی نیست . « پاراسمپاتیک » میدونی یعنی چی ؟؟؟؟ یعنی اینکه میخوای صدای داد و هوارای طرف مقابلت رو نشنوی ، نمیتونی . . . میخوای قلبت از تپیدن دست بر داره ، ولی دست بر نمیداره . . . این رو آمار بالای طلاق ثابت کرده ، میفهمی . . . ؟؟؟؟ سکوت . . . یک بر صفر به نفع عقل . . . پ.ن ۱ : « عشق » امری حقیقی است یا واقعیتی مجازی ؟؟؟؟ پ.ن ۲ : حقیقت با واقعیت فرق دارد ؟؟؟؟ پ.ن ۳ : اگه میخواید به جواب برسید باید یکی از این تیترها رو انتخاب کنید و بی خیال بقیهاش بشید . راحتترین راه اینه . فقط یکبار امتحان کنید !!!! البته من هنوز نتونستم انتخاب کنم . . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:39 توسط سعدانه |
| ||||||