همين چند روز پيش تو گيرودار خونهتكوني ، يكي از دوستام رو ديدم . يكي از دوستاي قديمي ...انقدر ذهنم آشفته و پريشون بود كه اصلا نشناختمش !!! قيافه اش خيلي برام آشنا بود ولي انگار يكي عكسش رو از تو ذهنم پاك كرده بود... ذهنم رو كه يه كمي جمعوجور كردم يادم افتاد كيه... اي بابا!!! ما يه زماني خيلي با هم اياق بوديم ...چند سالي بود كه گمش كرده بودم ... اون زود من رو شناخت ...از اول هم خوب من رو مي شناخت ،خيلي خوب... كلي با هم حرف زديم ،كلي برام حرف زد ، درد دل كرد ، بيچاره مثل خودم خراب بود ، خراب...: تا حالا شده دلت پره حرف باشه ولي نتوني حرف بزني؟؟؟ حالت خرابه ، داغوني ... خودت ميفهمي چته ولي نميتوني بگي ... بعد فكر ميكني شايد اصلا نميدوني چته !!! شايدم اصلا چيزيت نيست !!! ولي نه ... يه چيزيت هست ...خودت هم خوب ميدوني كه ميدوني چته !!!دلت ميخواد يكي باشه تا همه اين حرفا رو بهش بزني يا لااقل ميتونستي حرفات رو بنويسي تا شايد دلت خالي شه ولي ، نميشه ... نميشه ... نميشه ... هيچ كس نميفهمه... ميخواي داد بزني به خدا من يه دنيا حرف دارم ... ميخواي فرياد بزني كه دلم شده مثل يه بمب ساعتي ، داره ميتركه ... هيچكس نميفهمه ... بابا من حالم خرابه ... به خدا داغونم ... داغون... بين زمين و آسمون گير كردم ؟؟؟ نه نه ته دريام ... دارم غرق ميشم ؟؟؟ نكنه دارم ديوونه ميشم ؟؟؟ اينا رو كه گفت نميدونم چي شد ديگه حرفاش رو نشنيدم . انگار كر شده بودم . براي يه لحظه ذهنم قفل شد ... بعد يهو يه عالمه علامت سؤال مغزم رو پر كرد ... مگه ميشه ؟؟؟ اين واقعا خودشه ؟؟؟ همونه ؟؟؟ يعني پيدا شده ؟؟؟ يعني بالاخره پيدا شد ؟؟؟ دوباره ذهنم قفل شد ... [...] الان من و آيينهام تنهاييم . دو سالي ميشد كه خونه تكوني نكردهبودم ، بالاخره آيينهام پيدا شد ... بالاخره پيدا شد ... سال ۸۵ هم مثل سالهاي قبل تموم شد و رفت … يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال سال خوبي داشته باشيد. عيدتون مبارك .
+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت 22:0 توسط سعدانه |
| ||||||