مدتهاست كه چشمانم براي ديدن تو خستهاند و گوشهايم صدايت را نميشنوند كجا رفتي...! كه اكنون پژواك صدايت را باد براي من ميآورد وتمثيل تاريك چهرهات را تو اي سعادت من... تا زمان رجعتت ، تمام حرف هایت را و تمام نگاه هایت را را در قلبم حک می کنم تا هنگامي كه نسيم بوي تو را براي من آورد ، تا تو در آن چيزي ببيني زیرا من آن را نه با میخ ٬ بلكه با اشك ، و نه بر روي سنگ ، بلكه بر روي دل نقش زدهام... 
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 14:0 توسط سعدانه |
| ||||||