صدايت ميآيد... صدايت را ميشناسم ، اي غريبه آشنا وصدايت ميآيد و من زمزمههاي روحبخشت را ، از لابهلاي لالاييهاي نسيم شبانه ميشنوم ... صدايت ميآيد اي غريبه آشنا ، صدايت باران است و حرفهاي دلانگيزت ، با ترنم صداي خيس باران بر تن سرد كوچه ميبارد صدايت ميآيد و من تشنهام ، قدمهابم مرا به سردي كوچه ميسپارند ، تا سراپا لبريز از گرماي تو شوم صداي تو ميآيد و من لبريز از توام ، وصدايت نميآيد ، اي غريبه آشنا.....
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:0 توسط سعدانه |
ماهی اندیشید در ژرفای آب : باید یک روزی رها زین قید شد . تور ماهیگیر در آب افتاد ماهی از دریا رها شد ، صید شد...
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/05ساعت 0:0 توسط سعدانه |
| ||||||