تو نیستی و ابر نیست تو نیستی و باران نیز نیست و به ناگاه می آیی! می آیی و برایم از رازهای خورشید می گویی می آیی و طلسم شب مرا رها می کند می آیی و ما در روشنائی محو می شویم ....... می آیی می دانم می آیی.
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/30ساعت 0:3 توسط سعدانه |
این دوباره صدای چیست که شیشه خلوت شبانه مرا می شکند؟ ششیشه خلوت من ترسوست آری می ترسد / حتی باصدای باد / حتی صدای گربه حرفهایم حرفهای تنهاییست حرفهایی که تحمل سنگینی جمله ها را ندارند جمله ها روزند / روشنند حتی احمق ترین افراد آنها را می فهمند حرف های من تاریکند خودم چراغشان را خاموش می کنم تا فقط کسانی آنها را بخوانند که دستشان به کلید چراغ برسد...
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/07/24ساعت 0:0 توسط سعدانه |
| ||||||