تبليغاتX
کبوتر خوشبختی

کبوتر خوشبختی

پری برای پریدن

سر(!)نوشت ۱: نوروز ۸۷ در عین ناباوری اومد ،

کسی من رو از سال ۸۶ بیرون نکشید ،

من با زبون خوش اون رو رها کردم .

 

سرنوشت ۲ : نوروز امسال به سفری رفتم که

از همه نظر با مسافرت­هایی که در گذشته رفته بودم ،

تفاوت اساسی داشت.

 

سرنوشت ۳ : این سفر از روز دوم نوروز آغاز شد

و دوازدهم به پایان رسید .

( مسیر : قم – اصفهان – شیراز ) .

 

سرنوشت ۴ : این سفر در حالی آغار شد که تا روز حرکت رفتن برایم غیر ممکن بود . از دیدنی­های این شهرها چیزی نمیگم . شاید وقتی دیگر !

 

در عین ناباوری و با چشمانی بسته وارد شیراز شدم  . از عطر بهارنارنج مست شدم و در عین ناباوری و با چشمان بسته ، شیراز را ترک گفتم .

تنها در میان این دو چشم بستن ، که به برهم زدن پلکی می­مانست ، دوستی را دیدم که برایم بسیار عزیز است – بود - .

انقدر عزیز که که گاه می­اندیشم با او قرابتی خونی دارم – داشتم - .

این دوست را روزگار در عین ناباوری از من گرفت و من جسم­اش را دیدم و روحش را در شیراز به خاک سپردم . روحش شاد!

تنها دو یادگار از آن دوست برایم مانده ، اوّلی تصویریست از بید مجنون در کنار سی و سه پل اصفهان ! که با دست خویش نقش زده و دیگری دیوان حافظ ای­ست لبریز از عطر بهار نارنج که در آخرین لحظات ِ صعود آن روح آسمانی ، از دست حضرتش گرفتم .

 

و ظاهراً ، این پایان ِِ رفاقتی بود که با حافظ آغاز شد . . .

 

پانوشت ۱ : نوروز ۸۷ هم مثل سال ۸۶ در عین ناباوری گذشت . . .

 

پانوشت ۲ : از دیدنی­های این دو شهر چیزی نگفتم ، فقط بگم انقدر دیدنی در این شهر ها بود که ۱۰ روز به طور متوسط از ۸ صبح تا ۱۱ شب به بازدید رفتیم ولی باز هم موفق نشدیم به همه نقاط دیدنی سر بزنیم !

 

پانوشت ۳ : با اینکه قبلا اصفهان رفته بودم ، دقت نکرده بودم که اصفهان چقدر بید مجنون داره ! بهار نارنج رو هم فکر کنم دیگه همه میدونن مرکزش شیرازه !

( دوست عزیز ، حالا فهمیدم ، « بهار نارنج ما شیرازی تره » یعنی چی !!! )

 

پانوشت ۴ : زاهد برو که طالع اگر طالع من است                جامم بدست باشد و زلف نگار هم

( زیاد جدی نگیرید !)

 

پانوشت ۵ : به این جمله فکر کنید : « گاهی سرنوشت و پانوشت از نوشته طولانی­تر می­شوند » !!!

 آن هنگام که عطر بهارنارنج میان آن کلام پیچید ، من تو را از پشت چشمان بسته ام دیدم ...

مــی­خواستــــــــم ز کویت ، صد دل نوشــــته گویــم

 گفتند از « تــــــو » گفتن ، با هــر زبان حـــرام است

 

مــی­خواستـــــــــم ببـــینـی در دل تو  خـــطّ  ِ فرهاد

اشــکی که گشـته میـــخ و بیچاره دل ، کبـــاب است

 

مــی­خواستـــــــــم بکوبم این فاصــــــــله به یک دم

لیـکـــن نگویم از غـــــم ، غــــم­نامـه ناتــــمام است

 

مــی­خواستــــــــم بخوانم تفســــیر شعر ، بر غــــم

حافظ بگفت : « سـاکــت ! » ، تـقدیـر بر صلاح است

 

من«خواستم»،«شکستم»،«گفتـم» ولی تو گفتی

این«خـواستن»،«شکستن»،«گفتن» ره ِشکار است

 

دوش از کسی شنیـــدم احــــــوال دل،که می­گفت :

این دل که در «طـواف» است ، اندر پی ِ«سراب» است

 

گفتند از «تـــــو» گفتن ، با هر زبان حــــــــرام است

دیگر بـــرو ، که اکــــنون احــــوال من خــــراب است

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 9:44 توسط سعدانه |


در سرمای امسال تنها درختی که سبز و سرگردون ،

 

                                                            خشک شد ،

                                                                      

                                                                  مجنون بود :

 

مجنون عاقل./مجنون عاشق

 

v      باد وحشی ، شاخه­هایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربه­زیر رو به این طرف

 

و اون طرف می­­کشید . . .

 

در یک لحظه باد ایستاد . هوا سرد شد .

 

شاخه­هایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربه­زیر ،

 

در یک لحظه بین زمین و آسمون ، ثابت موندن .        

 

 از شدت سرما یخ زدن ، خشک شدن ، ولی سبز موندن !!!

 

***

 

v      یه روزی ، یه آدمی ، در رفت و آمدِ بینِ عــــقــــل و عــــشـــق ، در لحظه­ای که

 

      لبریز از  عــــشـــق بود ، عــــقــــل رو انتخاب کرد ، دلش یخ زد و  

 

     لیلی بالاخره مَرد شد ،  مجنون مُــــــــــــرد .

 

***

 

v   زمستون بارش رو بسته . بهار کم­کم داره از راه می­رسه . کسی فکر نمی­کرد هیچ

 

درختی از سرمای امسال جون سالم به در ببره . ولی امروز دیدم که :

 

 جوونه­هایِ جدیدِ شاخه­هایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربه­زیر ،

  

   دارن از خواب بیدار میشن !

 

***

 

پ . ن ۱ : بالاخره لیلی زن بود یا مَرد ؟! :D

پ . ن ۲ : تقدیم به کسی که هم لیلی بود و هم مجنون !

پ . ن ۳ : بهار امسال به احتمال زیاد بهار نارنجِ من گل نمیده !!!

پ . ن ۴ : یکی داره به زور من رو از سال ۸۶بیرون میکنه ، من نمیخوام برم !

پ . ن ۵ : این آخرین پستِ سال ۱۳۸۶ بود . پس عیدتون مبارک . موقع سال تحویل یادی از کبوتر خوشبختی هم بکنید .

 

یا مقلّب القلوب و الابصار ! حوِّل حالنا الی احسن الحال . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 0:0 توسط سعدانه |


 

توی تاکسی نشسته بودم و داشتم از جایی رد می شدم که یه شب همونجا خدا رو دیدم و ازش رو برگردوندم ولی فراموشش نکردم . . .

 

خدا رو شب سال تحویل توی خیابونای سرد و بی روح ِ تهران ِ بی در و پیکر دیدم . . .

خدا رو توی یه ماشین دیدم . ماشینی که نفهمیدم اون موقع شب ، یک ساعت قبل از تحویل سال ، توی خیابونی که مثل میدون جنگ شده بود چیکار داشت . . .

خدا رو در کنار پدری دیدم که کنار خیابون به « دینای کوچولو » که بی حال توی آغوشش افتاده بود، التماس می­کرد که چشماش رو باز کنه :

« دینا ، بابایی ، تو رو خدا چشمات رو باز کن . . . »

 

خدا رو تو چشمای بی­رمق دینا دیدم و صدای خدا رو شنیدم وقتی دینا گریه می­کرد . . .

و صدای خدا نشون­دهنده بازگشت توان ِ از دست­رفته دینا بود که می­گفت : من هستم . . .

 

خدا بود و من دیدمش . . .  ولی . .  .

 

صدای خواننده آهنگ تاکسی رو پر کرد :

« آی خدا دلگیرم ازت . . . !!! »

 

واقعاً خیلی دلم برا خدا می­سوزه ! توی این مشکلاتی که اطرافمون می­افته ، متهم شماره یک ، خداست . . .

 

maybe.. God's eyes??

 

وقتی روی برف راه میری ، تا حالا به صدای قدمات گوش کردی ؟؟؟

اگه شلوغی دور و برت اجازه بده ، صدای فشرده شدن دونه­های برف رو زیر پات می­شنوی !

برفا دردشون میاد (!) و با این صدا دردشون رو فریاد میکنن !!!

فشار و گرمای قدمهات ، اگه برفها رو آب نکنه ، باعث فشردگی اون میشه و اون برف تا موقعی که هوا گرم نشده ، همونجوری باقی می­مونه و آب نمیشه . . .

 

سختی و مشکلات زندگی روی شونه­هات سنگینی می­کنه ، کم­کم صدای فشرده­شدن روحت رو می­شنوی . . .

یادت باشه :

هر سمّی که تو رو نکُشه مقاومت میکنه . . .

***

God hath not promised

Skies always blue

God hath not promised

Sun without rain

But God hath promised

Light for the way

Help from above

Undying love

 

پ.ن ۱ : خدایا به من دانشی بده که حکمت نداده هات رو  بفهمم .

پ.ن ۲ : خدا تنهاست و منتظره . . .

پ.ن ۳ : می­روی بدون اینکه هیزمی حرام آتش دلم کنی . . .

پ.ن ۴ : پی نوشت ۳ رو جدی نگیرید !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 15:48 توسط سعدانه |


 

سلام .

می­خواستم از روز دانشجو ، کودک ، عرفه ، قربان ، یلدا و . . . بنویسم ، ولی نشد !

گفتم از « بابایی » بنویسم ، سعادتش نصیبم نشد !

حالا می­خوام از دیده­هام  توی این چند وقت بنویسم :

 

·         پسری دیدم که لیوان پر از آب در دست ، نفس زنان در پی سراب می­دوید !

·         دختری دیدم که از ترس ِسیاهی ، در پی ِ سیاهی می­دوید !

·         پسری دیدم که دلش برای خدا تنگ شده بود . . .

·         دختری دیدم که دلش برای خودش تنگ شده بود . . .

·         انسانی دیدم که خودش ، خدا بود . . .

 

 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست . . .

 

 

انسانم آرزوست . . .

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 11:26 توسط سعدانه |


یه بنده خدایی گفته :

وبلاگت رو آپ کن !

ولی تو رو خدا انقدر غر نزن ، انقدر ناله نکن ! ! !

برای یه بار هم که شده شاد بنویس .

 

و این بار تصمیم گرفتم بگم :

چشم . سعی می کنم !

 

گفتم چشم . چون خودم هم خسته شدم از این همه سیاهی !

و دست به دامنِ « تلقین » ( ! ) شدم .

 

 

 

چه زیبا گفت شاعر مرحوم ، قیصر امین پور :
 
این روزها که می گذرد
 
                         شادم
 
این روزها که می گذرد
 
                         شادم
 
                            که می گذرد
 
                                     این روزها
 
                     شادم
     
                         که می گذرد . . .
 
 
 
 

آره ، شادم که ، می گذرد . . . !
 
 

ولی خدایی این بار هم نمی تونم نگم که به قول سهراب :

 

من اناری را می کنم دانه

و به خود می گویم :

                               « کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود ! »

 

 چشم ، دسته گلم ، چشم شاد می نویسم !!!!
 
 چـــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــم

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 12:0 توسط سعدانه |


يه روز دوستش ، همون خداي مجازي ، اومد سراغش ، گفت بالاخره خدا رو پيدا كرده ،

 

گفت : خدا يه مهموني بزرگ راه انداخته ، توي اين مهموني همه دعوت‌اند ، خدا سه شب مهلت

داده تا هر كي هنوز نيومده خودش رو برسونه ، امشب شب اوله . . .

 

كبوتر ؛ خدا منتظرته ، كبوتر ؛ خدا عاشق توئه . . .

 

كبوتر گفت : منتظرمه ؟ نمي‌خوام منتظرم باشه ! من دارم غرق مي‌شم بهش بگو خودش بياد نجاتم

بده بگو بياد و دست من رو بگيره . . .

 

دوستش عصباني شد و رفت . . .

 

ديگه اميدي به كبوتر نبود . كبوتر داشت غرق مي‌شد در حالي كه از همه متنفر بود . . .

 

 به زمين و زمان بد و بيراه مي‌گفت ، از خودش و خدا متنفر شده بود . . .

 

تمام وجودش رو نفرت و سياهي پر كرده بود . . .

 

شب اول گذشت و كبوتر برنگشت . . . كبوتر ديگه حتي دست و پا هم نمي‌زد .

 

فقط اشك مي‌ريخت . . . دلش براي خودش تنگ شده بود ؛ دلش براي پاكي خودش تنگ شده بود . . .

 

سرش و بالا گرفت و فرياد زد : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

همين كه سرش رو بالا گرفت چشمش به يه پرنده بزرگ  افتاد .

 

پرنده گفت : مثل اينكه به مهموني نرسيدي . نمي‌خواي راه بيفتي ؟ خدا منتظرته ! ! !

 

كبوتر گفت : مگه نمي‌بيني نمي‌تونم بيام . مگه نمي‌بيني خدا دست و پام رو بسته 

 

 من با خدا قهر كردم . الان ديگه اگه  بتونم هم نميام . . .

 

پرنده گفت : آخه چرا ، چرا بايد يه نفر با خدا قهر كنه ؟

 

كبوتر گفت : ببين من به چه روزي افتادم . من هم يه روزي آسموني بودم ولي الان ببين ، اسير

لجن اين درياي سياه شدم . . . دارم غرق مي‌شم . . . چرا خدا نمياد من رو نجات بده ؟

 

پرنده گفت : خدا ؟ آخه كجا بياد ؟ خدا همين جا پيش توئه . خدا توي قلب توئه ، تويي كه داري ازقلبت بيرونش مي‌كني . . .

 

خدا از رگ گردن هم به ما نزديك‌تره . . .  چشمات رو باز كن  . . . 

 

اي دلِ صد دله دل يك  دله كن             مهر دگران را ز دل خود يله كن

يك لحظه به اخلاص بيا بر در ما           گر كام تو برنيامد آنگه گله كن

. . .

 

كم‌كم دل كبوتر نرم مي‌شد و سياهي‌هاي قلبش از بين مي‌رفت . . .

 

كبوتر گفت : من هم آسموني بودم ، مي‌خواستم برم و خدا رو ببينم ولي يه اشتباه بزرگ كردم .

اشتباه كردم و توي مسير خدا رو فراموش كردم .

 

خدا رو گم كردم . .  .

 

ولي حالا پشيمونم . . . دلم تنگ شده براي خداي خودم . . . دلم تنگ شده براي پاكي خودم . . . مي‌خوام برم پيش خدا . . .

 

پرنده بزرگ به حرفاش گوش كرد و خوبي‌هاي خدا رو كه كبوتر فراموش كرده بود به يادش آورد . .

 

پرنده بزرگ گفت : پرواز كن و برگرد . خودت رو به خدا برسون . . .

 

بدبخت اون كسي كه مهموني تموم بشه ولي بخشيده نشه . . .

 

و پرنده بزرگ رفت .

 

بعد از رفتن پرنده بزرگ كبوتر خيلي فكر كرد . كم‌كم آرامش از دست رفته‌اش رو داشت

به دست مي‌آورد ، دلش آروم شده بود . . .

 

شب كه شد ، شروع كرد به حرف زدن با خداي خودش . . .

 

سلام خدا جون ، من برگشتم . . .

بال‌هاش رو باز كرد و پريد . . .

 

             پرواز ...

 

* * * *

خدايا . . .

 

توي اين مهموني بزرگ ، گفتي شيطان رو دربند كردي . . .

 

ولي من پناه مي‌برم به تو از  شرّ نفسِ سركشم . . .

 

قسم مي‌خورم كه من خود ، شيطانِ خودم . . .

 

 

خدايا . . .

 

نمي‌گم رهام نكن ؛ چون مي‌دونم اين منم كه هميشه دست تو رو رها مي‌كنم . . .

 

پس با عشق خودت وجودم رو آتش بزن و اين آتش رو هيچ‌وقت خاموش نكن . . .

 

* * * *

خدايا . . .

 

من به تو پناه مي‌آورم از تنبلي ، سستي ، غم ، ترس ، بخل ، غفلت ، قساوت ، بيچارگي ، فقر ،

 

تنگدستي و از هر بلا و مصيبتي و از زشتي‌ها ، چه آشكار و باشند و چه نهان و به تو پناه

 

مي‌آورم از نفسي كه قانع نمي‌شود و از شكمي كه سير نمي‌گردد و از قلبي كه خاشع نمي‌شود . . .

* * * *

خداوندا . . .

 

من از تو ايماني مي‌خواهم كه قلبم هميشه با آن همراه باشد و يقيني مي‌طلبم كه در پرتو آن بدانم